تبليغاتX
من، بی هراس از نام

من، بی هراس از نام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 10:58  توسط افرا  | 

حالم بد است. سپیده موهایم را کوتاه کرد، رنگ هم کرد خوب نشدم...شَنگ بغلم کرد، محکم اما نه، باز هم خوب نشدم...برای خودم شلوار خریدم، فرقی نکرد حالم...بخاطر دعوای ظهر است، با این منشی کذایی شرکت منحوس مشتریمان...فقط این نیست...به ع هم گفتم که رابطه مان را دوست ندارم. طفلک مانده بود رابطه ای که هنوز اجازه نداده ای شروع بشود را چطور می شود دوست نداشته باشی. گفتم نمی دانم، برای خودم هم تحلیل نکرده ام. فقط اذیت می شوم. تمام شد...فیلم ها هم حالم را بد کرد. طفلک مردمی که اول همه ی فیلم ها می گویند مشقی است، هوایی است، بعد می روند جلو می بینند انگار راست راستکی کُشته اند...همه این ها را اضافه کنید به این امتحان آخری که دو ماهی می شود طرفش نرفته ام و به کل موضوع یادم رفته...با این ترانه ی برادر نوجوونه ی شجریان که از صبح توی گوشم می خواند و این بغض لعنتی و گلودرد...

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 2:23  توسط افرا  | 

خوب من نماز جمعه نرفتم. فکرش را بکن کلی مشکلات داری و دستگیرت کنند و نگذارند که دستشویی بروی. تازه کسی هم که به یک آدم دستگیر شده مُسکن و چیزهای دیگر نمی دهد...اینها را کسی نمی داند البته. بهشان گفتم که باید برنامه ی شرکت راتمام کنم. اما از صبح تا شب یک دقیقه هم کار نکردم. همه اش دنبال خبر ها بودم...مجبور شدم امروز بمانم خانه و کار را پیش ببرم. شرکت که اصلاً نمی شود کار کرد.ADSL که باشد آدم مگر مغز خر خوده بنشید کارش را بکند، مدام دنبال فیلم و عکسها و خبر می رود...

مامان که نباشد من اغلب گشنه می مانم یا نهایتاً کته ماست می خورم. اما این سپیده و شنگ که هستند خوب است. جفتشان عاشق آشپزی هستند و دست پختشان هم از دست پخت مامان خیلی بهتر است...فقط بدیش این است که من را از کار و زندگی می اندازند تا یک چیز را پیدا کنند. یک بار به "گ" زنگ زده ام ببینم منگوله ی زودپز کجاست. یک بار هم به مامان که ببینم شوید و باقالی کجا هستند. کلی هم دنبال پیاز گشتم. فریزر هم که کابوس است. چیزهای یخ زده همه شان شکل هم می شوند. جداً نمی دانم از کجا می شود فهمید این سبزی پلویی است یا قورمه یا این یکی قلم گاو است یا گوشت آب گوشتی یا نمی دانم لوبیا است یا باقالی...یک بار که من هم نقش فعال داشتم یک کوه الویه درست کردیم که تا چند روز صبحانه، نهار شام می خوردیمش. آخرش به این گربه سیاهه رسید که او هم بعد از چند بار خوردن ناز کرد و مجبور شدیم بریزیمش دور...مخارجش هم که کمرشکن است...با همه ی اینها فعلاً این را به حضور بابا ترجیح می دهم...

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 15:35  توسط افرا  | 

هر بار که به این شرکت کذایی می رویم حالم بد می شود...از در و دیوار مسخره اش که به شکل کریهی می خواهد پول صاحبانش را توی چشمت فرو کند...از این منشی های طلبکار عقم می گیرد. "کی تمام می شود؟" می خوام داد بزنم که من هم آرزو می کنم زودتر تمام بشود و دیگر ترکیب منحوستان را نبینم...بعدش فکر می کنم چرا اینقدر از این ها بدم می آید...این که توی شرکت بدون مانتو و روسری می گردند؟ حقوق های بالایی که در عین بی سوادی و بیکاری می گیرند؟ خرابکاری های مخفیانه شان؟ این اصرار احمقانه شان برای اینکه همه ی کارها باید با آن ها هماهنگ شود؟...بعدش می بینم هیچ کدام این ها نیست. فقط چون ادای آدم بزرگ ها را در می آورند، ازشان بدم می آید...مثلاً این سپیده، عاشقش می شوم وقتی که توی خیابان یکی از این ماشین های گوپس گوپسی رد می شود و از خود بیخود می شود. دستش را مشت می کند و بالای سرش می گیرد و در حالی که بالا و پایین می پرد، دور خودش می چرخد...


دیشب "بادبادک باز" می خواندم...خیلیش مانده هنوز، اما از نظر چگالی گریه (نسبت درآوردنِ اشک بر واحد صفحه)، برای من یکی رکورد دار بوده...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 23:29  توسط افرا  | 

یکی از امتحانهایم مانده که آن هم دو هفته ی دیگر است...شرکت می روم و سعی می کنم کارهای نصفه نیمه ام را تمام کنم...این روزها تنها چیزی که در من رشد می کند، ترس است...از خیلی چیزها می ترسم، اما آخرش را که نگاه کنی می بینی همه اش به بابا ختم می شود...نیست. دو هفته ای می شود رفته مسافرت. گاهی زنگ می زند، چیزهایی می گوید. انگار مغزش را قفل کرده و کلیدش را هم قورت داده باشد...مهم نیست...راهش را پیدا می کنم...این روزها روزهای خوبی هستند که دلیلی برای ماندن و تحمل کردن شرایط داری...

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 3:41  توسط افرا  | 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهارِ سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبُ میشناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گلِ بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوستِ شیرِِ پوستِ سرزمین من
اجاق گرمِ سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 22:56  توسط افرا  | 

بعد حالا من دارم به این فکر می کنم که یک روزی، شاید صد سال دیگر، که نمی دانم آن موقع هم بچه ها تاریخ می خوانند یا نه، شاید توی کتاب هایشان، که لابد آن موقع دیگر دیجیتالی است، عکسها و فیلم های ما را ببینند و قصه ی ما را بخوانند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 1:14  توسط افرا  | 

لعنت به این امتحانهای بی موقع. حواسم جمع نمی شود. بیشتر از یک ربع نمی توانم درس بخوانم. کار شرکت هم مانده...دو روز رفتم که کار را تمام کنم، کاری پیش نرفت. ساعت ها دور خودم می چرخیدم و نمی فهمیدم اشکال از کجاست، آخر همکارم آمد دید آ ی س ی را برعکس گذاشته ام یا پرینت هایی که سه روز دنبالشان می گشتم و آخر دیدم همین جا روی میزم بودند...کابوس بحث کردن هایم با بابا هم ادامه دارد. فرقش این است که حالا در اقلیت محض نیستم. داداش کوچیکه هست و بحث های کارشناسیش و خانومش که می تواند اسمها و عددها و قانونها را به خاطر بیاورد...از من فقط بغض کردن بر می آید و عصبانی شدن...باور که نکرد، گفتم اصلاً همه ی ما دروغ می گوییم، این حرفهای تلویزیون را ول کنید و خودتان یک روز بروید در این تجمع ها و با چشمهای خودتان ببینید...مسخره است که فکر می کند چون بزرگتر است باید حرفهایش را قبول کنیم. لعنت به این فرهنگی که می گوید اگر پدر و مادرت مزخرف هم بگویند باید کوتاه بیایی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 12:38  توسط افرا  | 

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی

بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایران


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 20:40  توسط افرا  | 


هر کاری کردم نتوانستم همه شان را در یک عکس جمع کنم، مجبور شدم از فتوشاپ کمک بگیرم :)

غیر از بادکنک های خودمان فقط یک بادکنک دیگر در آسمان دیدم...

- ممنون کیخسرو عزیز. من هم از روزی که کتک خورده ام ممنوع الخروج شده ام و این در خانه ماندن حالم را بدتر کرده. بهترین احساس را وقتی دارم که با هم برای چیزی می جنگیم...تو هم مراقب خودت باش.

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 15:35  توسط افرا  |